SMS 387
دخترک گفت: بشمار، پسرک چشمانش را بست و شروع کرد به شمردن: بک.. دو.. سه.. چهار..
دخترک رفت پنهان شود. آنطرفتر پسر دیگری را دید که گرگم به هوا بازی میکند، بره شد و با گرگ رفت..
پسرک قصه هنوز می شمارد .....!!
دخترک رفت پنهان شود. آنطرفتر پسر دیگری را دید که گرگم به هوا بازی میکند، بره شد و با گرگ رفت..
پسرک قصه هنوز می شمارد .....!!
نام: مصطفی محمودی
+ نوشته شده در شنبه ۲۱ دی ۱۳۹۲ ساعت 22:25 توسط علی کایدانی
|
دلم آغوشی میخواهد که جبران تمام تنهایی های گذشته ام باشد ....